دلم برات تنگ شده
برای شور جوونی
برای شعرهایی که می گفتی
برای سفرنامه کوچکی که از کتاب فروشی سر دانشگاه خریدی و پر نشد
برای سبزه ای که سبز نکردی
و برای هشتمین سین
که هرگز سر سفرت ننشس
دلم برای خودم که از تو جدا شد شور میزنه
برای فاطمه ای که وقتی دستشو تو دستت گذاشت گمش کردی
کاشکی برگردی..............
پ.ن :
- به صدرای خوب که اگه اینجا سر زد و مطلبمو خوند
- به فرشاد فرخی و حامی و مریم(م.ن) و داشش و اون یکی داداشش و اون یکی داداش دوقولوش...
- به معصومه ترک نژاد و برو بچه های داستان پنج شنبه ها عصر مجتمع امام رضا که ترکشون کردم
به مریض های بخش که خوب شدن و رفتن و اونایی که رفتن و خوب شدن
و همه اون هایی که شاید بهم سر بزنن و هیچی ننویسن
تبریک می گم و آرزوی سالی خوش توام با خبرهای خوش دارم..
فاطمه شیرزاد
از خدای بزور
بیزارم
(خسته ام از این همه نامی که در بی نامی به تو لفب داده اند
از این همه صدا در فریادی که میزنم و شنیده نمیشه
خستم که بزور وادارم میکنی به پرستیدن
بسه)
قبل از تو خشک بود
پیش پای تو از شرم آب شد
- محرم نیس اما به بهانه عباس ابن علی (ع ) دوباره شاعر شدم ...

((یه ظلم خیلی بزرگ در حق یه نفر انجام دادی
که نمی تونه فراموشش کنه
همیشه به یادته و نمی دونه چه کار بدی انجام داده که باید این غم رو تحمل کنه))
شاید برای همینه که بسیار می گریم
کسیو که در حقت بدی کرده دعا کن
منو که در حقت بدی کردم
خودم بیچاره ترینم
هیچکس هرگز نفهمید
چه بر سر چشم هایی آمد که گریه می کردند
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟

تو نیستی که ازت حلالیت بطلبم...
تو نیستی
تو نیستی
من دارم میرم.
بر نمی گردم
میرم یقه خدا رو بگیرم و ازش بپرسم چرا؟
چرا؟
چرا؟
تو نیستی که ازت حلالیت بطلبم
و وقتی برگردم دیگه من نیستم که تو ....
بخودم میگم چقدر چرخیدی؟
از پارسال تا امسال زمین و زمان زیرو رو شده
و من دارم میرم یقه خدا رو بچسبم که...
دعا کن بر نگردم
و حلالم کن
از اون
از اون
از اون
بخصوص که این آخری اسمشم فاطمه است ...
کاش میتونستم بدنیا بیام بدون این که به خاطر بیارم این همه آدم جور واجور تو زندگیم بودن که نیستن و نمی خواهم باشن...
کاش میتونستم فراموش کنم که تو قبرستون اونطوری پابه پای مردترین مرد دنیا راه رفتم ....
یا رویای داشتن یه آرامش واقعی روی شونه های پهنی که همیشه دلشون خواسته یکی مال اون باشه...
چرا فراموش نمی کنم...؟؟؟
چرا؟؟؟
اینم یه شعر جدید

من یه روز رویاهای سبزی داشتم
موهام قرمز بود
دو طرفه می بافتم
مینداختم رو شونه هام
چادر نماز مامانمو دور کمرم گره میدادم که بشه دامن پفی
اما آخرش هیچ گیلبرت بلایدی گیرم نیومد...
اونجا بود که فهمیدم
من فاطمه ام
نه آنه
شاید باید بشینم و به مجازات فکر کنم
اما بلند میشم و داد میزنم بسه
خستم
از مردها و زن هایی که درونم رشد کردن...
می خواهم نفس بکشم
فقط.......